Besieged 1998
که در محاصره هم معنیش می کنند ولی بنظرم گرفتار با توجه به موضوع محوری فیلم ( عشق) ترجمه درست تری است تقریبا فیلم کمتر شناخته شده یا درست تر بگم
کمتر جنجالی است از برتولوچی است که مثل استادش پازولینی کبیر علاوه بر خیلی چیزای دیگه تو غرابت سازی و جنجال آفرینی ید طولای داره .اینکه یه دفعه این فیلم
رو بعنوان فیلم بینی دسته جمعی انتخاب کردیم نمیدونم چی بود اما برای من اسم برتولوچی بعنوان فیلمساز مهم و تاثیر گذار سینمای جهان بعنوان یه کارگردان محبوب
هیچوقت نبوده . نه جهان بینی سیاسی و خیلی اوقات سیاست زده اش و نه جسارت عریان و گاهی عجیب و غریبش حتی با معیارهای امروز برام خیلی موندگار و
درگیر کننده نبوده اما همین آدم بعضی از محبوب ترین فیلمهای عمرم رو ساخته و فکر کنم تو این موضوع با خیلی ها هم عقیده باشم اون فیلم ها نه آخرین تانگو در پاریس بوده
که هر کسی دیده بیشتر کنجکاو اروتیزم بکار رفته در روابط بیمارگونه و آن یوژال اون بوده تا مفاهیم ضمنی اثر ، و نه آخرین امپراطور و آسمان سرپناه پروژه های همیشه
جاه طلبانه اش بوده بلکه آثار خاص و کمتر بلند پروازانه به معنی مصطلحش و بیشتر احساسی و منشعب از روح عاشق هنرمندش بوده که بترتیب سال ساخت اتفاقن
سه فیلم زیبای ربوده شده ، گرفتار و دریمرز بوده آثاری که شور غریبی دارن و وجدی بیکران رو به آدم منتقل میکنند که دلت نمی خواد با اون چیز دیگه ای رو قاطی کنی
هر چقدر هم که توش بشه چیز های دیگه ای هم یافت ، انگار هر چه برتولوچی پیر تر شده فهمیده نجات دادن دنیا کار ناممکن و بیهوده ایست و باید حالا به فکر نجات فقط
یه نفر یه روح بود و مهمتر از اون باید به فکر نجات خودش بود.جالبه که در 60 سالگی این شاهکار هاش رو خلق میکنه نه در زمان جوانی حالا دیگه مثل جوونی هاش تنها روابط
سرد و جسمانی انسانها بر اش ارزشی نداره ، فقط نقد ایدولوژی سیاسی و جهان نگری افکار سیاسی براش مهم نیست بلکه اینبار دلشه که میخواد حرف بزنه اونوقت
میاد شاهکاری مثل دریمرز خلق میشه یا گرفتار . دیگه حالا تاثیر مثلن پازولینی درش حل شده و نمی خواد فقط بیرحمانه انسان معاصر تحت سیطره مذهب و سیاست
رو از دم تیغ نقدش بگزونه و اون رو یکسره گمراه و تباه بدونه میخواد بگه عشق هست و میتونه مفر ی باشه واسه اون بن بستی که آدمها و دنیاشون رو به بن بست برده بود.
گرفتار تو این موقعیت بسیار صادقه و در نتیجه موثره. داستان دو انسان تنها که گرفتار علاقه ای روز افزون میشن درکششی عجیب و ظاهرا ناشناخته ،موزیسنی که در خانه ای
بزرگ زندگی میکنه عاشق زنی آفریقایی میشه که خود وابسته شوهری در بنده و کم کم گرفتار میل و محبتی چنان قوی و غیر قابل مقاومت میشه که برایش گریزی از آن نیست .
عشقی که مثل یه حصار کازاکتر زن فیلم رو در محاصره خودش میگیره و دیگه نمیتونه از این حصار رها بشه .
اتفاقن یکی از نکته های جالب نگاه عفیف تر و عمیق تر برتولوچی به عشق و رد شدن از تلقی جسمانی صرف رابطه انسانی است چیزی که نمونه مشهورش تانگو و خیلی
از فیلمهاش در زمان جوانی که نوع روابط مرد و زن رو صرفا بر پایه تمایلات ج ن س ی کاربردی حتی نمادین میداد ولی حالا شاید فارغ از هر سمبل و نمادی بعنوان ذات خود
عشق حتی از نگاه عمومی پنهان تر و شخصی تر میکنه در نتیجه ایجاز های فوق العاده هنر مندانه ای بکار میبره مثلن اوجش استفاده فوق العاده از موسیقی در نمایش روحیات ، عواطف و نگاه خاص کاراکتر هاست حتی تاریخ و شناسنامه آدمهاش رو باهاش تصویر میکنه مثل تم آفریقایی و فولکلور بکار رفته در اول فیلم برای توضیح
شاندوریی یا نوع موزیک کلاسیک برای مرد فیلم . یا استفاده بجا از اون پلکان خاص و زیبا بعنوان سمبلی از هزار توی پیچیده حس های بین این دو انسان یکی در طبقه
بالا و دیگری در زیر زمین . یا استفاده از اسلوموشن که بطرزی عالی میتونه کیفیتی اثیری به این احساس و تمایل بده .
بازیهای فیلم فوق العاده اند هم تندی نیوتن که بیست و چند ساله است با اینکه انگلیسی است ولی نقش رو به غایت خوب بای میکنه یا دیوید تولیس که بازی بی نظیری
داره به نقش اون آدم درونگرا .
چیزی که در نهایت رابطه این دو آدم رو به فاز بالاتری میبره پایان فیلمه که محشره ، در نهایت آرامشی خلسه گون زن در آغوش مرد خوابیده زنگ درب به صدا در میاد و
شوهرش بالاخره از زندان آزاد شده زنی که همه این مدت تنها منتظر آزادی و دیدار شوهرش بوده حالا با چنان تردیدی مواجه میشه که نفس آدم بند میاد و در این موفقعیت بعنوان تماشاگر برتولوچی همین بزنگاه رو سر راه ما میگذاره و موقعیت بس اخلاقی و احساسی رو برای مای تماشاگر بوجود میاره و چون بطرز عجیبی در این سلوک عاشقانه ما هم همراه بودیم انگار ما هم مسخیم برای دقایق کشداری که چه کنیم ؟ او باید چکار کنه ؟ نشنیده بگیره و از همین جا رها کنه شوهرش و به عشق شور انگیزش اهمیت بده یا تعهدش رو وظیفه اش رو و در نهایت ریالیتی رو بپذیره بجای رویای عاشق بودن ؟
نمی گم چی میشه چون ممکنه کسانی باشن که ندیدن هنوز و حالا اینم میتونه بعنوان چیزی که بشه باهاش جهان بینی برتولوچی رو بهتر درک کرد کلید مهمیه . .
کیفیتی رویا گونه تو هر سه این سه فیلم آخر برتولوچی وجود داره که خیلی دوست دارم . خلسه وار دچار بودگی رو برام مزه مزه میکنه و فهمیدن و درک کردن چیزی رو که
میتونه به شادی بی پایان منجر بشه رو مثل یه عارف بهش رسیده . مثل سکانسی که لیو تیلر تو زیبایی ربوده شده تو اون تاکستان بکارتش رو با عشق جایگزین میکنه انگار
بعد از عمری تجربه داره به جواب رسیده باشه . حالا چرا دیگه فیلم نمی سازه نمیدونم فقط حیف .
