مدير انجمن: darkwhite

خوانندگان عزیز، این وبلاگ را من به همراهی چند تن از دوستانم مینویسم. یکیشان شوهر و بچه دارد، یکی دختر هفده سالهاست، یکی زن چهل ساله که خیاط است، شوهرش فوت کرده و با تنها پسرش زندگی میکند. آخری هم که منم به تازگی از شوهرم جدا شده و دختر ده سالهام را با کمک مادرم بزرگ میکنم. ما سواد نداریم پایین هر پست اسممان را بنویسیم. از شما که باسوادید درخواست میکنم پستهای ما را به هم نچسبانید و زیر پستهای من برای خیاط یا دختر چهل ساله کامنت نگذارید. آن داستان خواستگاری هم تمام شده و ادامه ندارد، زحمتتان نشود هر روز سر بزنید و کامنت بگذارید چی شد؟ ما به دختر هفده ساله گفتیم دیگر داستانش ادامهاش ندهد. حقیقت اینکه ما چهار نفر همه دروغگوییم. از همه چیزهایی که دوست داریم قصه میسازیم. ما سه نفر مردیم که میخواهیم برای تمرین نویسندگی ادای زنها را در بیاوریم. من یک حسابدارم توی یک شرکت کوچک، یک روز از پنجره اتاقم تابلوی کوچک مزونی را دیدم و تصمیم گرفتم خودم را جای یک خیاط زن جا بزنم. من همسر و پسری ندارم و شبها تا دیروقت توی آن اتاق کوچکِ دلگیر عددها را جمع و تفریق میکنم. آن پنج نفر دیگر دوستانم هستند. توی خوابگاه هماتاقی بودیم. درس نمیخواندیم. دو سال اول هرشب ورق بازی میکردیم دوسال دوم تصمیم گرفتیم شبها داستان بنویسیم. نفر دوم مادرش خیاط بود. نفر اول من بودم که حسابدار شدم. نفر سوم و چهارم توی یک تصادف وحشتناک کشتهشدند. نفر پنجم زنده ماند. یک سایت زد به اسم خیاطباشی. آنجا خاطرات خودش و دختر دهسالهاش را مینویسد…





benadrian نوشته است:در یک کالج از دانشجویان خواسته شد تا با حداقل کلمات ممکن داستان کوتاهی بنویسند این داستان باید حول سه موضوع زیر می چرخید:
1) مذهب
2) س _ ک_ س
3) راز
Oracle نوشته است:benadrian نوشته است:در یک کالج از دانشجویان خواسته شد تا با حداقل کلمات ممکن داستان کوتاهی بنویسند این داستان باید حول سه موضوع زیر می چرخید:
1) مذهب
2) س _ ک_ س
3) راز
خدا، مریم مقدس، روح القدس
کاربران حاضر در اين انجمن: بدون كاربران آنلاين و 0 مهمان