داستان کوتاه

مدير انجمن: darkwhite

Re: داستان کوتاه

پستتوسط chobin » سه شنبه 11 مه 10, 12:54 pm

حادثه‌ای در پل اول كریك
An Occurrence at Owl Creek Bridge
امبروس بیرس

مردی روی پل آلابامای شمالی ایستاده، به آبی كه بیست پا پایین‌تر به تندی جریان داشت، می‌نگریست. دست‌های او را از پشت با ریسمانی بسته بودند و حلقه سست طنابی گردن او را در میان گرفته بود، كه از صلیب چوبی بزرگی در بالای سرش آویزان بود و دنباله آن تا زانوان مرد امتداد داشت. چند تخته لق از تخته‌های زیر ریل‌ها كه روی راه‌آهن گذاشته بودند جا پایی شده بود برای محكوم و اعدام‌كنندگانش كه عبارتند از دو سرباز ویژه ارتش فدرال و فرماندهی كه امكان داشت سابقاً معاون كلانتر بوده باشد. به فاصله كمی از آنها بر روی همان سكوی موقتی، افسری مسلح، كه درجه سروانی داشت، در لباس نظامیش دیده می‌شد.

در هر انتهای پل نگهبانی با تفنگش به حالتی كه به آن «آماده باش» می‌گویند، ایستاده بود، یعنی تفنگ عمودی در مقابل شانه چپ، چخماق آن بر ساعد و ساعد بر روی سینه، حالت رسمی و غیرطبیعی كه بدن را به حالت افراشته نگاه می‌دارد. ظاهراً وظیفه این دو مرد نبود كه بدانند در وسط پل چه می‌گذرد. با آنها صرفاً دو انتهای تخته پاره‌ای را كه تبدیل به جا پا شده بود، مسدود كرده بودند.

در آن سوی ساحل كسی دیده نمی‌شد و راه‌آهن صد یارد مستقیم در جنگل پیش می‌رفت، بعد كج شده، از نظر ناپدید می‌گشت. بی‌شك كمی دورتر بر مسیر راه‌آهن، پاسگاهی قرار داشت. ساحل دیگر رود محوطه بازی بود و بر فراز شیب ملایم آن، به وسیله چند تنه درخت مانعی ایجاد كرده بودند كه در آنها سوراخ‌هایی برای لوله تفنگ تعبیه شده و لوله توپی كه بر پل مسلط بود، از تنها مزغل آن بیرون زده بود. بین پل و این مانع، تماشاگران ایستاده بودند.

عده‌ای سرباز پیاده در صف به حالت راحت‌باش نوك تفنگ‌ها بر زمین، لوله‌هایشان متمایل به عقب در مقابل شانه راست و دست‌ها صلیب‌وار بر قنداق. ستوانی در طرف راست صف ایستاده بود، نوك شمشیرش بر زمین و دست چپ او بر روی دست راستش، به استثنای گروه چهار نفری وسط پل، هیچكدام كوچكترین حركتی نمی‌كردند. دسته، بی‌حركت، چون سنگ روبه‌روی پل ایستاده، به صحنه اعدام چشم دوخته بودند.

نگهبانان رو به دو ساحل رود مانند مجسمه‌هایی بودند كه برای زینت پل قرار داده شده‌اند. ستوان دست به سینه، ساكت ایستاده، كار زیر دستانش را نگاه می‌كرد، ولی كاری انجام نمی‌داد. مرگ رویدادی شكوهمند است كه وقتی با اطلاع قبلی برای انسان رخ می‌دهد باید با ادای احترامات رسمی استقبال شود، حتی به وسیله آنهایی كه با آن خیلی آشنا هستند. در آداب نظامی سكوت و بی‌حركت بودن نشانه‌های احترام هستند.

مردی كه به دار كشیده می‌شد، ظاهراً در حدود سی‌وپنج سال داشت. اگر قرار بود شخص از ظاهرش شغل او را تشخیص دهد، به نظرش می‌رسید كه از اهالی شهر است، ولی او یك كشاورز بود. سیمای خوش‌تركیبی داشت، بینی مستقیم، آرواره محكم، پیشانی پهن و موهای بلند و سیاه كه صاف، به طرف عقب شانیه شده بود و از پشت گوش‌هایش روی یقه فراك خوش دوختش می‌افتاد. سبیل و ریش بزی داشت، ولی بر گونه‌هایش مویی نبود. چشمانش درشت و سیاه مایل به خاكستری بودند.

با حالتی محبت‌آمیز، كه انسان هیچ چنین حالتی را از كسی كه سرش بالای دار است انتظار ندارد. آشكار بود كه آدمكشی عادی نیست. قانون حكومت نظامی اشخاص مختلف بسیاری را به مرگ محكوم می‌كند و از آن میان مردمان محترم استثناء نیستند.

عملیات كه پایان یافت، دو سرباز ویژه كنار رفتند و هریك تخته زیر پای خود را كشیده، دور كردند. گروهبان به طرف سروان برگشت، سلام نظامی داد و به سرعت پشت افسر قرار گرفت، كه او هم به نوبه خود چند قدم از او دور شد. با این كارها، مرد محكوم و گروهبان در دو سوی همان تخته پاره باقی ماندند كه مانند پلی بر روی سه تخته از تخته پاره‌های پل قرار داشت. انتهایی كه محكوم روی آن ایستاده بود، تقریباً ولی نه كاملاً، به تخته چهارم می‌رسید. این تخته‌پاره را وزن سروان نگاه می‌داشت، اكنون كه سروان جای او را گرفته بود با اشاره اولی، دومی كنار می‌رفت و تخته كج می‌شد و مرد از میان گره به پایین می‌افتاد. این دستگاه به نظر او ساده و مؤثر می‌آمد. صورت و چشمان او را نبسته بودند.

لحظه‌ای به جا پای نااستوار خود نگاه كرد بعد نگاهش را به آب غران رود كه زیر پایش دیوانه‌وار جریان داشت، برگرداند. تكه‌ای چوب كه بر روی آب می‌رقصید، توجه او را جلب كرد و چشمانش آن را تا ناپدید شدنش دنبال كرد. حركت آنچه كند به نظر می‌رسید، آب چه كند جریان داشت. چشمانش را بست تا در این لحظه آخر فكرش را متوجه زن و فرزندانش سازد. آب كه زیر نور خورشید صبحگاهی رنگی طلایی داشت، توده مه برخاسته از سرازیری رود، قلعه بسربازان، تكه چوب شناور، همه او را می‌آشفت و حال اضطراب تازه‌ای او را فرا گرفت.

صدایی او را از فكر عزیزانش منصرف ساخت. صدایی كه نه می‌توانست آن را بفهمد و نه نادیده‌اش بینگارد، صدایی دلهره‌انگیز ، مانند طنین ضربه چكش آهنگر بر سندان. متحیر ماند كه این صدا از كجاست و آیا نزدیك است با دور ـ هر دو به نظر می‌رسید. تكرار آن منظم بود و به همان تداوم و كندی ناقوس مرگ. با بی‌صبری و نگرانی انتظار هر ضربه دیگر را می‌كشید، علت این بی‌صبری را نمی‌دانست، فاصله دو ضربه لحظه به لحظه بیشتر می‌شد، این سكوت او را دیوانه می‌كرد. با طولانی‌تر شدن فاصله‌ها صدای آن قوی‌تر و دلخراش‌تر می‌شد و گوش او را آزار می‌داد مانند دردی كه از برخورد چاقو به تن احساس می‌شود، می‌ترسید فریاد بزند.

تنها صدایی كه می‌شنید صدای تیك‌تاك ساعتش بود. چشمانش را باز كرد و دوباره جریان آب زیر پاهایش را دید، فكر كرد «اگر می‌توانستم دست‌هایم را آزاد كنم، خود را از طناب می‌رهاندم. به درون آب می‌جهیدم، با غوطه خوردن در آب می‌توانستم از گلوله‌ها بگریزم و با شنای سخت، به ساحل برسم. وارد جنگل شوم و خود را به خانه برسانم. خدا را شكر، خانه‌ام هنوز از صفوف آنها خیلی دور است و دستشان به زن و كوچولوهایم نمی‌رسد».

این افكار، كه باید در اینجا به كلمات تبدیل شوند، مثل برق از خاطر او می‌گذشتند نه اینكه او راجع به آنها می‌اندیشید. در همین موقع، سروان با سر به گروهبان اشاره كرد. گروهبان كنار رفت.

پیتون فاركهار كشاورز مرفهی از خانواده‌های قدیمی و بسیار محترم آلابامای شمالی بود. او كه خود برده‌دار و مثل سایر برده‌داران سیاستمدار بود، طبیعتاً آدمی منزوی بود و به جنوب علاقه فراوانی داشت.

افكار غرورآمیز شخصی متكبر، كه اینجا لزومی به ذكر آنها نیست، مانع شده بود كه او در ارتش فداكاری كه جنگ‌های مصیبت‌باری كرده بود و آخرین آن از دست دادن «كورنیت» بود، ثبت‌نام كند و این خودداری شرم‌آور او را رنج می‌داد و در آرزوی روزی بود كه بتواند با تمام قدرتش به كمك آن بشتابد، زندگی دلیرانه سربازی را اختیار كند و فرصتی به دست آورد كه نزد همگنان سر بلند گردد. مطمئن بود كه این فرصت پیش خواهد آمد، همانطور كه در زمان جنگ برای همه پیش می‌آید. در این ضمن هرچه از دستش بر می‌آمد، انجام می‌داد.

در راه خدمت به جنوب هیچ كاری را دون شأن خود نمی‌شمرد و هیچ ماجرایی برایش مخاطره‌آمیز نبود، به شرط اینكه با رفتار یك فرد غیرنظامی كه در ته دل یك سرباز بود، مبانیت نداشته باشد. او با ایمان راسخ و بدون چون و چرای زیاد با این گفته واقعاً حاكی از بد طینتی موافق بود كه «همه چیز جنگ و عشق زیباست».

یك روز عصر هنگامی كه فاركهار و زنش روی نیمكت ساده روستاییشان نشسته بودند، سواری خاكستری‌پوش به طرف دروازه پیش راند و تقاضای مقداری آب برای نوشیدن كرد. خانم فاركهار خیلی خوشحال بود كه این خدمت را با دست‌های سفیدش برای او انجام دهد، وقتی كه رفت تا آب را بیاورد شوهرش به سوار گردآلود نزدیك شد و مشتاقانه از خبرهای جبهه پرسید. سوار گفت: شمالی‌ها دارند خط‌های آهن را تعمیر می‌كنند و برای پیشروی دیگری آماده می‌شوند. پل اول كریك را درست كرده، مانعی در ضلع شمالی آن به وجود آورده‌اند. فرمانده دستوری صادر كرده كه هركس هنگام دستكاری خطوط آهن، پل‌ها، تونل‌ها، یا قطارها دستگیر شود، بدون چون و چرا اعدام خواهد شد، این فرمان به همه ابلاغ شده و من متن آن را دیدم. فاركهار پرسید: «فاصله اینجا تا پل اول كریك چقدر است»؟

«درحدود سی میل». «نیرویی در این سو وجود ندارد»؟ «فقط نیم میل دورتر در مسیر خط آهن، پاسگاهی هست و یك نگهبانی در این انتهای پل». فاركهار با تبسم گفت: «فرض كن شخصی ـ شخص غیرنظامی و از جان گذشته ـ بتواند بدون اینكه او را ببینند از پاسگاه رد شود و نگهبان را هم قال بگذارد، آنوقت چه می‌تواند بكند»؟ سرباز فكری كرد و گفت: «من یك ماه پیش آنجا بودم و دیدم كه سیل زمستان مقدار زیادی چوب مقابل پایه چوبی این سوی پل انباشته است، حال خشك شده‌اند و مثل الیاف كتان خواهند سوخت».

حال زن آب را آورده بود و سرباز آن را نوشید و بسیار مؤدبانه تشكر كرد، به شوهرش تعظیمی كرد و سوار شده دور گشت. ساعتی بعد، پس از تاریك شدن هوا، دوباره از كنار مزرعه فاركهار گذشت و در جهتی كه آمده بود به طرف شمال رفت. او پیشتاز ارتش فدرال بود.

وقتی پیتون فاركهار از پل پایین افتاد، هوشیاری خود را از دست داد و مثل كسی بود كه قبلاً مرده است. به نظرش رسید كه سال‌ها طول كشید تا از این حالت نجات یافت، فشار شدیدی بر گلویش او را به خود آورد و به دنبال آن احساس خفگی كرد. مثل این بود كه این درد هولناك از گلویش به تار و پودش، به هر عضو بدنش تیر می‌كشد. به نظرش رسید كه این دردها، از طریق شعب فرعی معینی جریان می‌یابند و با سرعت زیادی تكرار می‌شوند.

جریان‌ها مثل سیل آتش شعله‌وری بودند و او را تا حد مرگ گرم می‌كردند. حس می‌كرد كه سرش را خون فرا گرفته و چون قرص تو پری شده است. مغز او مركز این ادراكات نبود. قسمت هوشمند بدن او را زمانی پیش از كار افتاده بود، فقط قدرت حس داشت و آن حس درد بود. محاط در ابری نورانی كه حال او عبارت از قلبی آتشین بدون جسم مادی، در آن میان بود، مانند آونگی عریض در میان قوس‌های غیرقابل تصور در نوسان بود. سپس ناگهان با سرعتی عجیب نور گرداگرد او با صدای شلپ‌شلپ بلندی بالا رفت، غرش ترسناكی در گوش‌هایش پیچید، بعد سرما و تاریكی بود. قدرت فكری به او برگشت، فهمید كه طناب پاره شده و او در جریان آب افتاده است. دیگر احساس خفگی نمی‌كرد، گره گردن او را فشرده و مانع نفوذ آب به ریه‌هایش شده بود.

مرگ در عمق آب ـ به وسیله به دار كشیده شدن، این فكر به نظرش مضحك می‌آمد. در تاریكی چشمانش را باز كرد و بالای سرش روشنایی ضعیفی دید. ولی چه دور و چه غیرقابل دسترس بود. هنوز در آب فرو می‌رفت، زیرا نور رفته‌رفته ضعیف‌تر می‌شد، تا تنها به كورسویی مبدل گشت. سپس پر نورتر و روشن‌تر شد و دانست كه به طرف سطح آب بالا می‌رود ـ این را با بی‌میلی درك كرد، چون حالا خیلی راحت بود. فكر كرد. «اعدام شدن و غرق گشتن، زیاد بد نیست، من نمی‌خواهم تیرباران شوم. نه، با تیر كشته نخواهم شد، این انصاف نیست».
او از تقلای خود آگاه نبود، ولی درد شدیدی در مچ دستش او را متوجه كرد كه تلاش می‌كند دست‌هایش را برهاند، مثل بیكاری كه چشم‌بندی شعبده‌باز را نگاه می‌كند، بدون اینكه به نتیجه آن علاقه‌ای داشته باشد.

چه تلاش تحسین‌انگیزی، چه نیروی قوی بشری و عظیمی، آه، تلاش عالی بود. آخرین، ریسمان پاره شد، بازوانش از هم جدا شدند و او بالا رفت. دست‌هایش را در نوری كه هر لحظه قوی‌تر می‌شد، یكی و بعد دیگری به گروه طناب چنگ زدند و آن را گسستند و به تندی به سویی پرتاب كردند و او با علاقه تازه‌ای آنها را می‌نگریست. تموج طناب در آب به شنای مار آبی شبیه بود.

«آن را سر جایش برگردان، آن را سر جایش برگردان» فكر كرد این حرف‌ها را خودش با فریاد به دست‌هایش گفت. زیرا با جدا شدن گره درد سختی در گردنش احساس كرد كه در عمرش به چنان دردی دچار نشده بود. گردنش به‌طور غریبی درد می‌كرد، سرش می‌سوخت، قلبش كه تاكنون به آهستگی می‌زد، به شدت تپید، مثل اینكه می‌خواهد خود را رهانیده و به دهانش بیندازد. دلهره و نگرانی تحمل‌ناپذیری به او دست داده بود، ولی دست‌های نافرمان او توجهی به دستور او نكردند. آنها با سرعت و شدت به آب ضربه می‌زدند و او را به طرف بالا می‌راندند. احساس كرد سرش از آب خارج شد، نور آفتاب چشمانش را كور كرد، سینه‌اش به شدت پایین و بالا می‌رفت، با درد فوق‌العاده و سختی مقدار زیادی هوا را به داخل ریه‌هایش كشید، ولی بیدرنگ با فریادی آن را بیرون داد.

اكنون بر خود مسلط شده و حواس خود را كاملاً باز یافته بود. درواقع حواس او به طرزی غیرعادی حساس و هوشیار شده بودند. چیزی درحین اختلال وحشتناك دستگاه بدنی او آنها را تیز و تلطیف كرده بود، حال ملتفت چیزهایی می‌شد كه قبلاً پی به آنها نبرده بود. چین و شكن آب و امواج كوچك را بر صورت خود احساس می‌كرد و صداهای مختلف آنها را می‌شنید. به جنگل ساحلی نگاه كرد، تك‌تك درخت‌ها را دید، برگ‌ها و رگ برگ‌های آنها، حتی حشرات رویشان را هم مشاهده كرد. ملخ‌ها، مگس‌هایی كه بدن درخشان داشتند، عنكبوت‌های خاكستری رنگ را كه تارشان را از شاخه‌ای به شاخه دیگر می‌تنیدند. متوجه رنگین‌كمان‌ها در تمام قطرات شبنم روی میلیون‌ها تیغه گیاه شد. وزوز پشه‌ها كه بر روی گرداب‌های كوچك رود می‌چرخیدند، صدای به هم زدن بال‌های سنجاقك‌ها، صدای برخورد پاهای عنكبوت‌های آبی، مثل پاروهایی كه قایق را بلند كرده‌اند، ـ همه تركیب خوش‌آهنگی می‌ساختند. یك ماهی زیر چشمان او به جلو سرید و صدای پرتاب شدن آن را به خارج از آب شنید.

او در نزدیكی سرازیری رود به سطح آب آمده بود، یك لحظه به نظرش رسید كه همه چیز دور سر او می‌چرخد و او محور آنست، پل قلعه، سربازان روی پل، سروان، گروهبان، دو سرباز ویژه، مأموران اعدامش را دید. طرح آنها را در زمینه آسمان آبی ملاحظه می‌كرد. آنها فریاد می‌زدند و درضمن صحبت به او اشاره می‌كردند، سروان طپانچه‌اش را بیرون كشیده بود، ولی شلیك نكرد، سایرین مسلح نبودند، حركات آنها غریب و ترسناك بود، اشكال آنها بی‌اندازه بزرگتر به نظرش می‌آمد.

ناگهان غرش شلیكی شنید و چیزی درست در چند اینچی سر او به آب خورد و مقداری آب به صورتش پاشید. صدای شلیك دیگری به گوشش رسید و متوجه یكی از نگهبانان شد، كه دودی به رنگ آبی روشن از لوله تفنگش برمی‌خاست چشم مرد روی پل را دید كه از نشانه تفنگ به او نگاه می‌كرد. رنگ چشم نگهبان خاكستری بود و او به یاد آورد جایی خوانده است كه چشم خاكستری تیزبین‌ترین چشم‌هاست و تمام تیراندازان مشهور چشم خاكستری داشته‌اند. با این وجود، این یكی خطا كرده بود.

جریان مخالفی به او برخورد و او را نیم چرخی داد، اكنون دوباره به جنگل كه روبه‌روی قلعه بود نگاه می‌كرد. در پشت سر او صفیری واضح، بلند، با آهنگی یكنواخت طنین انداخت و بقیه صداهای دیگر، حتی غلغله امواجه را تحت‌الشعاع قرار داد. گرچه سرباز نبود، ولی بر اثر آمد و شد به سربازخانه می‌دانست كه مفهوم هراسناك آن صدای تعمدی و ممتد چیست. ستوان قسمتی از كار صبح را اجرا می‌كرد، چه سرد و چه بی‌رحمانه مردانش را به آرامش دعوت می‌كرد. با چه فواصل سنجیده‌ای آن كلمات ظالمانه را ادا كرد: «نفرات، حاضر... دوش فنگ،... آماده... نشانه... آتش».

فاركهار شیرجه رفت و در آب غوطه خورد ـ و تا آنجایی كه می‌توانست در آب فرو رفت. آب، مثل آبشار نیاگارا در گوش‌هایش می‌غرید، با وجود این، غرش تندروار ولی گرفته شلیك‌ها را شنید و هنگامی كه دوباره بالا می‌رفت، تكه‌های درخشان فلز را دید كه یك‌یك به آرامی پایین می‌افتادند و موج‌هایی ایجاد می‌كردند. بعضی به دست و صورت او اصابت می‌كردند بعد فرو می‌افتادند. یكی از گلوله‌ها بین یقه و گردن او جا گرفت، بی‌اندازه گرم بود و آن را به سرعت از خود دور كرد. وقتی برای تنفس به سطح آب آمد، متوجه شد كه مدت زیادی در زیر آب بوده و در عمق زیادی قرار داشته است ـ در عمق بیشتر، ایمن‌تر بود. سربازها تقریباً دوباره تفنگ‌هایشان را پر كرده بودند، سنبه‌های خارج شده در نور خورشید برق می‌زدند، بعد چرخی زده، در تیردان می‌افتادند. دو نگهبان هركدام گلوله‌ای بی‌اثر به سوی او انداختند.

او تمام اینها را از روی شانه‌اش می‌دید، حالا به تندی با جریان آب شنا می‌كرد. نیروی اندیشه‌اش مثل بازوان و پاهای او فعالانه به كار افتاده بود و به سرعت برق فكر می‌كرد. با خود گفت: «افسر برای بار دوم اشتباه نخواهد كرد، فرار از چند گلوله به همان آسانی فرار از یك گلوله است. حتماً قبلاً سروان فرمان تیراندازی آزاد را داده است. خدا كمكم كند، گریختن از شلیك دسته‌جمعی آنها كار آسانی نیست».

به دنبال صدای مهیب برخورد گلوله‌ها به آب و پرتاب شدن قطرات آب تقریباً در دو یاردی او، صدای بلند و شتاب زده‌ای شنید كه به تدریج از شدت آن كاسته شد و به نظرش رسید در برخورد با قلعه انعكاس یافت و در انفجاری كه رودخانه و بستر آن را لرزاند خاموش گشت. سطحی از آب بلند شده روی او برگشت، قوه بینایی را از او گرفت و او را دچار خفگی كرد. توپ وارد ماجرا شده بود. وقتی او سر خود را از پیچ و خم آب آشفته خلاص كرد زوزه گلوله منحرف شده‌ای به گوشش رسید و لحظه‌ای نگذشت كه به شاخه‌های درختان جنگل خورد و آنها را درهم شكست. با خود گفت: «دوباره این كار را نخواهند كرد، این دفعه از گلوله ساچمه‌ای استفاده خواهند كرد. باید مواظب توپ باشم. از دودش خواهم فهمید ـ صدای شلیك خیلی دیر می‌رسد و از خود گلوله عقب‌تر است. توپ خوبی است».

ناگهان احساس كرد كه به دور خود می‌چرخد ـ مثل فرفره ـ دو ساحل رود، جنگل‌ها، پلی كه حال در فاصله معتنابهی از او قرار داشت، قلعه، مردان، همه درهم آمیخته، چون لكه تیره‌ای به نظر می‌رسیدند. اشیاء به وسیله رنگشان به چشم می‌رسید، تكه رنگ‌های گرد و افقی، دیگر چیزی نمی‌دیدید. گرفتار گردابی شد و با سرعت به دور خود می‌چرخید و پیش می‌رفت. این وضع او را دچار گیجی كرد و حالت استفراغ به او دست داد. چندی نگذشت كه روی شن‌های ساحل جنوبی رود پرتاب شد و پشت یك برآمدگی قرار گرفت كه او را از چشم دشمنانش پنهان می‌داشت. قطع ناگهانی حركت و خراشیدگی یكی از دست‌هایش به علت برخورد به شن و ماسه او را به خود آورد و از خوشحالی گریست. دست‌هایش را در میان شن‌ها فرو برد و چند مشت آن را بر روی خود انداخت و با صدای رسایی خدا را شكر كرد.

در نظر او شن‌ها مثل الماس، یاقوت و زمرد بودند. زشتی‌ها را هم زیبا می‌دید. درخت‌های ساحل رود از درخت‌های باغ ولی بسیار بزرگتر از آنها بودند، نظم مخصوصی در نحوه كاشتن آنها دید و عطر شكوفه‌های آنها را استنشاق كرد. نور شگفت‌آور و گلی رنگی از میان تنه‌های آنها می‌تابید، باد در شاخه‌های آنها می‌پیچید و صدایی را به وجود می‌آورد كه از چنگ برمی‌خیزد. تمایلی به فرار كامل نداشت. راضی بود كه تا دستگیری در آن نقطه افسون‌كننده بماند.

فشافش و وزوز ساچمه‌های گلوله توپ او را از رؤیایش بیدار كرد. توپچی برای تودیع از او چند تیر شلیك كرد. به شنیدن صفیر گلوله بر دو پایش جست و شتابان از شیب ساحل گذشت و خود را به جنگل انداخت. تمام آن روز راه رفت و مسیر خود را با گردش خورشید تعیین می‌كرد. جنگل پایان‌ناپذیر به نظر می‌رسید، هیچ فضای باز یا حتی راه عبور جنگلبانان را در آن مشاهده نكرد. نمی‌دانست كه در جایی چنین وحشی زندگی می‌كند. چیزی غریب در این مكاشفه وجود داشت. با رسیدن شب، پاهای او مجروح و خودش خسته و گرسنه شده بود، فكر زن و بچه‌هایش او را به ادامه راه وا می‌داشت. سرانجام جاده‌ای را یافت كه او را در جهتی می‌برد كه اطمینان داشت مسیر درستی است. مثل خیابان شهر پهن و سرراست بود، ولی به نظر می‌رسید محل آمد و شد نیست، در كنار آن مزرعه یا خانه‌ای نبود، ولی عوعوی سگ نشان می‌داد كه در آن نزدیكی محل سكونت وجود دارد.

تنه‌های سیاه رنگ درخت‌ها در دو طرف جاده دیوار مستقیمی به وجود آورده بود كه در افق به نقطه‌ای ختم می‌شد مثل نموداری در درس هندسه فضایی. بالای سد، از شكاف درختان دو طرف، ستاره‌های طلایی بزرگ كه به نظر او ناآشنا می‌آمدند و در منظومه‌های عجیبی قرار داشتند، می‌درخشیدند. مطمئن بود كه معنای رازآلود و شومی را می‌رسانند. صداهای عجیبی از هر طرف جنگل می‌شنید، كه در میان آنها رازآلود و شومی را می‌رسانند. صداهای عجیبی از هر طرف جنگل می‌شنید، كه در میان آنها او چند بار پچ‌پچ به زبانی بیگانه را شنید. گردنش به شدت درد می‌كرد و چون دست به آن برد، فهمید كه به طرز رعب‌آوری ورم كرده است. می‌دانست كه محل كبودشدگی گردنش سیاه شده است.

احساس می‌كرد چشمانش را خون فرا گرفته، دیگر قادر نبود آنها را ببندد، زبانش از تشنگی آماس كرده بود و حرارت شدید آن را با بیرون آوردن زبانش در هوای سرد، تسكین می‌داد. خاك این خیابان چه نرم بود، دیگر جاده را در زیر پاهایش احساس نمی‌كرد.

بی‌تردید، با وجود درد، درحال راه رفتن به خواب رفته بود، زیرا حال منظره دیگری در ذهن او نقش می‌بست ـ شاید از سرسامی نجات یافته بود. نزدیك دروازه خانه‌اش ایستاده است. از موقع رفتن او هیچ چیز تغییر نیافته است، همه چیز در زیر نور خورشید سحرگاهی به طرزی دل‌انگیز می‌درخشد. باید تمام شب را در راه بوده باشد. دروازه را فشاری داده، آن را باز می‌كند و از گذرگاه عریض و سفید می‌گذرد، دسته‌ای لباس زنانه را می‌بیند كه با وزش باد تكان می‌خورند، زنش كه با طراوت و خنك و شیرین به نظر می‌رسید، از ایوان پایین می‌آید تا به ملاقات او بیاید. با لبخندی وصف‌ناشدنی و حالتی موقر و زیبا در انتهای پله‌ها می‌ایستد و منتظر می‌شود. آه، او چه زیباست، با آغوش باز به سوی همسر خود می‌شتابد.

هنگامی كه نزدیك است او را در آغوش بگیرد، ضربه‌ای گیج‌كننده پشت گردنش احساس می‌كند، نور سفید وكوركننده‌ای، با صدای شبیه صدای تصادم گلوله توپ او را در بر می‌گیرد ـ بعد سیاهی است و سكوت است.

پیتون فاركهار مرده بود، بدن او با گردنی شكسته، به آرامی زیر چوب‌های اول كریك از سویی به سوی دیگر تاب می‌خورد.
با هم می ایستیم

جدا از هم سقوط می کنیم
نماد کاربر
chobin
نقش مکمل
 
پست ها : 422
تاريخ عضويت: سه شنبه 24 فبريه 09, 5:22 pm
محل سکونت: The Neighborhood

Re: داستان کوتاه

پستتوسط mandy » سه شنبه 11 مه 10, 8:22 pm

موقعیت ِ داستانی اش خیلی خوب بود :)
نماد کاربر
mandy
پزشک دهکده
 
پست ها : 861
تاريخ عضويت: جمعه 17 سپتامبر 04, 2:00 am

Re: داستان کوتاه

پستتوسط chobin » سه شنبه 11 مه 10, 9:43 pm

فیلمش هم خیلی خوب بود. :cool:

http://www.imdb.com/title/tt0056300/

توصیه می شود! :p: :love:
با هم می ایستیم

جدا از هم سقوط می کنیم
نماد کاربر
chobin
نقش مکمل
 
پست ها : 422
تاريخ عضويت: سه شنبه 24 فبريه 09, 5:22 pm
محل سکونت: The Neighborhood

Re: داستان کوتاه

پستتوسط darkwhite » دوشنبه 21 ژوئن 10, 10:43 am

خب این خیلی خوبه!
توضییح: یه وبلاگیه که اسم خیاطباشی که چند وقت پیش داستان خواستگاری شدنش رو نوشته بودش و الان در پی همون ماجراست! دقیقا پتانسیل یه قصه رو داره!
خوانندگان عزیز، این وبلاگ را من به همراهی چند تن از دوستانم می‌نویسم. یکی‌شان شوهر و بچه دارد، یکی دختر هفده ساله‌است، یکی زن چهل ساله که خیاط است، شوهرش فوت کرده و با تنها پسرش زندگی می‌کند. آخری هم که منم به تازگی از شوهرم جدا شده و دختر ده ساله‌ام را با کمک مادرم بزرگ می‌کنم. ما سواد نداریم پایین هر پست اسم‌مان را بنویسیم. از شما که باسوادید درخواست می‌کنم پست‌های ما را به هم نچسبانید و زیر پست‌های من برای خیاط یا دختر چهل ساله کامنت نگذارید. آن داستان خواستگاری هم تمام شده و ادامه ندارد، زحمت‌تان نشود هر روز سر بزنید و کامنت بگذارید چی شد؟ ما به دختر هفده ساله گفتیم دیگر داستانش ادامه‌اش ندهد. حقیقت این‌که ما چهار نفر همه دروغ‌گوییم. از همه چیزهایی که دوست داریم قصه می‌سازیم. ما سه نفر مردیم که می‌خواهیم برای تمرین نویسندگی ادای زن‌ها را در بیاوریم. من یک حسابدارم توی یک شرکت کوچک، یک روز از پنجره اتاقم تابلوی کوچک مزونی را دیدم و تصمیم گرفتم خودم را جای یک خیاط زن جا بزنم. من همسر و پسری ندارم و شب‌ها تا دیروقت توی آن اتاق کوچکِ دلگیر عددها را جمع و تفریق می‌کنم. آن پنج نفر دیگر دوستانم هستند. توی خوابگاه هم‌اتاقی بودیم. درس نمی‌خواندیم. دو سال اول هرشب ورق‌ بازی می‌کردیم دوسال دوم تصمیم گرفتیم شب‌ها داستان بنویسیم. نفر دوم مادرش خیاط بود. نفر اول من بودم که حسابدار شدم. نفر سوم و چهارم توی یک تصادف وحشتناک کشته‌شدند. نفر پنجم زنده ماند. یک سایت زد به اسم خیاط‌باشی. آن‌جا خاطرات خودش و دختر ده‌ساله‌اش را می‌نویسد…
?Why is that some people still think philosophy is a descent alternative for Woodstock
نماد کاربر
darkwhite
سانسورچی
 
پست ها : 2790
تاريخ عضويت: پنج شنبه 07 دسامبر 06, 5:32 am
محل سکونت: Fuckland

Re: داستان کوتاه

پستتوسط tototochi » دوشنبه 21 ژوئن 10, 11:05 am

مرز واقعيت و خيال هم توش ناپيداست :mrgreen:
گوش بنه عربده را ...... قفل منه بر دهنم
نماد کاربر
tototochi
راوی
 
پست ها : 1709
تاريخ عضويت: جمعه 01 فبريه 08, 10:19 pm
محل سکونت: فكسون - هميشه هستم!!

Re: داستان کوتاه

پستتوسط darkwhite » دوشنبه 21 ژوئن 10, 11:23 am

حالا اگه گفتین چند نفرن اینا؟ تصوير
?Why is that some people still think philosophy is a descent alternative for Woodstock
نماد کاربر
darkwhite
سانسورچی
 
پست ها : 2790
تاريخ عضويت: پنج شنبه 07 دسامبر 06, 5:32 am
محل سکونت: Fuckland

Re: داستان کوتاه

پستتوسط sasanenigma » دوشنبه 21 ژوئن 10, 1:58 pm

بدم می آمد که خودم را در آینه تماشا کنم . ولی نگاه کردم . افسردگی دیدم و شکست . دو تا کیسه سیاه گودگرفته زیر چشم هایم بود.دو چشم ریز وحشت زده , چشم های موشی که گربه ای عوضی به دامش انداخته. گوشت تنم انگار زنده نبود. به نظر می رسید ازین که جزئی از من است حالش به هم می خورد. ابرو هایم به سمت پایین تاب برداشته بودند . پیچ خورده بودند به نظر می رسید مجنون شده اند. موهای ابروی مجنون . افتضاح بود. قیافه ام وحشتناک بود حتا شکمم هم آمادگی کارکردن نداشت. یبس بودم. رفتم طرف توالت که بشاشم. درست نشانه گرفتم , ولی باز هم از کنار توالت ریخت روی زمین . سعی کردم دوباره نشانه بگیرم , ولی این دفعه ریخت روی نشیمن توالت که یادم رفته بود برش دارم . چند تکه کاغد توالت کندم و همه جا را تمییز کردم . دستمال را توی توالت اندختم و سیفون را کشیدم . رفتم طرف پنجره و بیرون را نگاه کردم و دیدم که یک گربه در حال ریدن روی پشت بام همسایه است . بعد برگشتم , خمیر دندان را پیدا کردم و لوله اش را فشار دادم . زیادی بیرون آمد. از روی مسواک سر خوردو تلپی افتاد توی روشویی . انگشتم را تویش فرو کردم و مقداری اش را دوباره روی مسواک گذاشتم . شروع کردم به مسواک زدن . دندان ها . عجب چیزهای وحشتناکی بودند.

مجبور بودیم که بخوریم بخوریم و باز هم بخوریم. همه مان نفرت انگیز بودیم. سرنوشت همه ما همین بود که کارهای حقیر کثیفمان را ادامه بدهیم . بخوریم و بگوزیم و بخارانیم و لبخند بزنیم و در روزهای تعطیل مهمان دعوت کنیم .

مسواک زدن را تمام کردم و برگشتم به رختخواب . نه حس داشتم و نه انرژی . یک پونز بودم , یک تکه پارکت .

تصمیم گرفتم تا ظهر توی رخت خواب بمانم. شاید تا آن موقع نصف آدم های دنیا بمیرند و مجبور باشم فقط نصف دیگرشان را تحمل کنم. شاید اگر ظهر بیدار بشوم قیافه ام بهتر شود , حالم بهتر شود . آدمی را می شناختم که چندین روز بود شکمش کار نکرده بود. بعد از چند وقت منفجر شد . واقعا. کثافت ازشکمش ریخت بیرون.

بعد تلفن زنگ زد . گذاشتم زنگ بزند. هیچ وقت صبح ها تلفن جواب نمی دادم . تلفن پنج بار زنگ خورد و بعد قطع شد.

با خودم خلوت کرده بودم. تنها ماندن با خود مضخرفم بهتر از بودن با یک نفر دیگر بود. هر کسی که باشد . همه شان آن بیرون دارند حقه های حقیر سر همدیگر سوار می کنند و کله معلق می زدند . پتو را تا گردنم بالا کشیدم و صبر کردم .

* عامه پسند / چارلز بوکوفسکی / ترجمه : پیمان خاکسار / نشر چشمه
به کجای این شب تیره بیاویزم قبای ژنده خود را؟
نماد کاربر
sasanenigma
دستيار کارگردان
 
پست ها : 556
تاريخ عضويت: جمعه 10 ژوئن 05, 12:52 pm

Re: داستان کوتاه

پستتوسط u.r » سه شنبه 22 ژوئن 10, 9:16 am

سنگ و پشت

پشتش سنگ بود و جاده های دنیا طولانی!
لاکپشت آهسته آهسته می خزید...و دورها همیشه دور بود...
سنگ پشت تقدیرش را دوست نمی داشت و آن را چون اجباری سخت به دوش می کشید...
ناگهان پرنده ای در آسمان پر زد...سبک!
و سنگ پشت رو به خدا کرد و گفت:این عدل نیست،ای کاش پشتم را این همه سنگین نمی کردی!من هیچگاه نمیرسم،هیچگاه!و در لاک سنگی خود خزید به نیت ناامیدی.
خدا سنگ پشت را از زمین بلند کرد،زمین را نشانش داد،کره ای بود کوچک!و گفت:نگاه کن!ابتدا و انتها ندارد...هیچکس نمیرسد،چون رسیدنی در کار نیست،فقط رفتن است!حتی اگر اندکی و هر بار که می روی رسیده ای...!و باور کن آنچه بر دوش توست تنها لاک سنگی بیش نیست...
تو پاره ای از هستی را بر دوش میکشی...پاره ای از مرا،پس...همچنان برو!
آن چنان رسم وفا مرد که ترسم روزی / لیلی ار زنده شود یاد ز مجنون نکند...
نماد کاربر
u.r
نقش مکمل
 
پست ها : 112
تاريخ عضويت: جمعه 18 سپتامبر 09, 1:12 pm
محل سکونت: به عشقش مي روم صحرا به صحرا ...

Re: داستان کوتاه

پستتوسط marlon_kubrick » سه شنبه 22 ژوئن 10, 11:31 am

:sick:
هرچه برای سلامتی مضر است برای زندگی مفید است.پس می خوریم و می کشیم و می نوشیم به سلامتی زندگی :cheers:

VIVA ANARCHY
نماد کاربر
marlon_kubrick
دستيار کارگردان
 
پست ها : 629
تاريخ عضويت: سه شنبه 16 دسامبر 08, 6:23 pm
محل سکونت: پشت دریاها

Re: داستان کوتاه

پستتوسط benadrian » سه شنبه 22 ژوئن 10, 3:50 pm

در یک کالج از دانشجویان خواسته شد تا با حداقل کلمات ممکن داستان کوتاهی بنویسند این داستان باید حول سه موضوع زیر می چرخید:

1) مذهب

2) س _ ک_ س

3) راز

داستان کوتاه زیر در کل کلاس Aنمره ی+ مثبت گرفت

" خدای خوبم، من حامله ام؛ یعنی کار کیه؟
نماد کاربر
benadrian
دستيار کارگردان
 
پست ها : 859
تاريخ عضويت: پنج شنبه 26 مارس 09, 11:56 am

Re: داستان کوتاه

پستتوسط Oracle » سه شنبه 22 ژوئن 10, 10:14 pm

benadrian نوشته است:در یک کالج از دانشجویان خواسته شد تا با حداقل کلمات ممکن داستان کوتاهی بنویسند این داستان باید حول سه موضوع زیر می چرخید:

1) مذهب

2) س _ ک_ س

3) راز


خدا، مریم مقدس، روح القدس
و اين سرخوشی از چيست که در رگ های من است؟
بوی گنديده مرگ؟ که سالهاست آشنای من است.
يا که آن پوچی بی حد وجود؟
نماد کاربر
Oracle
دستيار کارگردان
 
پست ها : 896
تاريخ عضويت: سه شنبه 02 نوامبر 04, 7:37 am
محل سکونت: not far from here

Re: داستان کوتاه

پستتوسط benadrian » سه شنبه 22 ژوئن 10, 10:17 pm

Oracle نوشته است:
benadrian نوشته است:در یک کالج از دانشجویان خواسته شد تا با حداقل کلمات ممکن داستان کوتاهی بنویسند این داستان باید حول سه موضوع زیر می چرخید:

1) مذهب

2) س _ ک_ س

3) راز


خدا، مریم مقدس، روح القدس


:cool:
نماد کاربر
benadrian
دستيار کارگردان
 
پست ها : 859
تاريخ عضويت: پنج شنبه 26 مارس 09, 11:56 am

داستان کوتاه

پستتوسط avonlea » چهارشنبه 28 جولاي 10, 10:52 am

چقدر خوبه که داستانهای کوتاه و مطالب همدیگه رو که شاید قبلا تو وبلاگامون ثبت کردیم رو اینجا بیاریم و نظرات همدیگه رو راجع بهشون بخونیم.
Bitter Taste of Being
یه جایی دور از اینجاها؛ شاید هم تو سرزمین خیالی رویاها. یه بچه به دنیا اومد. یه بچه قشنگ از یه زوج جوون که عاشق همدیگه بودن و همدیگه رو میپرستیدن. یه پسر قشنگ توی یه خانواده خوشبخت. تو خونه یی که همه همدیگه رو دوس داشتن و خوشحال بودن.خونه شون تو یه باغ بود یه باغ قشنگ و باصفا. صبح ها که آدم از خواب بیدار میشد انگار تو بهشت چشم وا کرده.

از اون طرف یه زن و شوهر بدبخت و فلک زده ای هم بودن که کنار خیابون مجاور اون خونه یه آلونک داشتن. از قضا، خدای ظالم عالم، به اونا هم یه پسر داد. اما بچه اونا از همون موقع که به دنیا اومده بود؛ خواب بود. تمام علائم حیاتی رو داشت اما با چشمای خواب زده به دنیا اومده بود. اون زن و شوهر بدبخت دلشون نمیومد بچه رو از بین ببرن برا همین تصمیم گرفتن به امید روزی که بیدار بشه ازش مراقبت کنن و بزرگش کنن. بچه هه هم که خواب بود و نمیتونست بدبختی خودش و خونواده ش رو ببینه. توی خواب بزرگ می شد و رشد می کرد.

از اون طرف، پسر خوشبخت روز به روز بزرگتر میشد و از پدر و مادرش عشق و علاقه رو یاد میگرفت. خوشبختی و عشق رو با تمام وجود لمس میکرد و یک زندگی رویایی رو در کنار خانواده خوشبختش تجربه میکرد. و هر روز وقتی اون پدر و مادر بدبخت و پسر خواب زده شون رو میدید به حالشون افسوس میخورد و خوشحال بود که جای اونا نیست. تا اینکه یک روز عطر حقیقی عشق رو از وجود یه دختر قشنگ حس کرد. دنیای قشنگش، رویایی تر شد و طعم زندگیش شیرین تر. تا اینکه با هم قرار گذاشتن که یه شب عشقشون رو جاودانه کنن و با هم ازدواج کنن. مقدمات مراسم ازواجشون با شکوه کامل آماده بود و همه چیز برای اینکه اون شب براشون یه شب رویایی بشه فراهم بود. اما رویاها هیچوقت همیشگی نیستن. و درست در شیرین ترین لحظه تموم میشه. درست در شیرین ترین لحظه اتفاق عجیبی افتاد. احساس ضعف عجیبی تمام وجود پسرخوشبخت رو در بر گرفت. همه جا در نظرش سیاه شد و ناگهان برای لحظه ای از حال رفت.

وقتی چشماشو باز کرد خودش رو جای دیگه ای دید. زن پیری رو دید که کنارش نشسته و همون طور خوابش برده. بوی بدی میومد. بوی نای عرق پیرمرد کثیفی بود که اونور اتاق مثل نعشه ها افتاده بود.

قیافه اونا شبیه بدبختایی بود که تو آلونک ته خیابون بودن. آره مثل اینکه خودشون بودن. یه دفعه از جاش پرید. پیرزنی که کنارش بود چشای نیمه خمارش رو باز کرد. انگار اونم از دیدنش تعجب کرده بود. از خوشحالی یه دفعه فریاد زد و از حال رفت. پیرمرده هم از جاش جست و پرید بالا و مثل دیوونه های آدم ندیده پسره رو نگاه میکرد. پسر خوشبخت از دیدن اون دو تا جا خورده بود. چند بار پرسید اینجا کجاس؟ من چرا اینجام؟ اما اون دو تا آدم بدبخت جوری نگاش میکردن انگار داره حرفای چرت و پرت و نامفهوم میگه.

مدتی گذشت تا بفهمه اونجا خونه واقعیش بوده و تمام مدت همون پسر بدبختی بوده که فکر تو خوابش بود. نه عشق و نه خوشبختی. همه و همه رویا بود. یه رویای شیرین و عجیب. بدتر از همه اینکه چون تمام مدت خواب بود نه یاد گرفته بود حرف بزنه و نه میتونست زبون اطرافیانش رو بشنوه. آخرش یه روز ساکت و بی صدا وقتی داشت تو آینه چهره واقعی خودش رو میدید خودکشی کرد........
تو زندگي تله هايي هست كه براي رهايي از اونا مجبوري پاهاتو قطع كني
نماد کاربر
avonlea
تماشاچي
 
پست ها : 32
تاريخ عضويت: چهارشنبه 12 سپتامبر 07, 1:34 pm

Re: داستان کوتاه

پستتوسط E.h.z » دوشنبه 02 آگوست 10, 11:23 am

بنام الف و دو نقطه اش
نقطه ی دیگرش پیش کَش

"« ... »" . هرمان هسه!

یهو به فکر جیم جارموش افتاد ، انگار که صدای منو شنید و خواست کار همیشگی شو انجام بده ، به یادWC عمومیه افتاد و اون سیاه پوسته که داشت کت شلوارش رو با لباس خودش عوض میکرد ، البته حس میکرد که اشتباه فک میکنه ، شاید اصلا از خودش لباسی نداره، شاید لباساشو موقعی که داشته با یه [مدیریت: کلمه نامناسب] حال میکرده یا ازش می دزدن یا هم از شدت شوق پارشون کرده که دیگه نمی تونسته بپوششون...
هوا داغ بود ولی او هنوز در همون حال ، انگار گرمای هوا روش تاثیر گذاشته بود ، این روز ها دیگه همه چیز روش تاثیر میذاشتن،هر چی میدید اونو با چیزی تو گذشته ی زندگی خودش تطبیق میداد تا بتونه با هاش رابطه بر قرار کنه، البته این که میگم رابطه ،منظورم این نیست که بفهمه یا درکش کنه ، فقط حسش کنه ، همین ، البته گاهی اوقات شیطنت هم میکرد ، بعضی چیزا باعث میشدن که وسوسه بشه و بخواد درکشون کنه، ولی هر کاری میکرد از محدوده ی خودش خارج نمیشد ...
احساس میکنم خیلی خوب میشناسمش ، ولی انگار یه فاصله ای بینمونه ، هر چی زور میزدم بفهمم چیه نمی فهمیدم ، احتمالا ریشه در کودکیش داشت ، انگار که هیشکی رو باب دلش پیدا نکرده ، بی برو برگرد با هر کی حرف میزد امکان نداشت یارو حرفشو قطع نکنه ، و این البته تنها چیزی بود که ازش مطمئن بود ، ولی دروغ میگفت! آخه یادمه یه بار گفت نوستالژی رو از همه چی بیشتر دوست داره...
احساس میکرد نابغه ست ، همه بهش اینو میگفتن ، از بس بهش گفته بودن خودشم باورش شده بود ، هر چن درجه ی نابغگی اش از این جملاتی که نوشته معلومه ، همیشه به این فک میکرد که اگه یه وقتی عصبانی بشه باید چیکار کنه ، اخم کنه ، لباشو به هم فشار بده ، به زمین نگا کنه ، مطمئن نبود چیکار کنه ، سراغ خیلی چیزایی که دوست داشت نمی رفت ، می ترسید تکراری بشن ودیگه نتونه بهشون بگه چیزایی که دوستشون داره...
میدونست چیزی از خودش نداره ، واقعا مومی بود در دست محیط اطرافشو ازین حرفا ، وقتی به این فک میکرد که همه آدما واکنش نشون میدن و از خودشون اراده ای ندارن بهش حس خوبی دست میداد ، مثل اینکه کنش این وسط گم بود واسش ، یا خیلی با واکنش ممزوج شده بود ...
دخترا رو خیلی دوست داشت ، اینقدر زیاد که خجالت میکشید بهشون حتی نگاه کنه ، دوست داشت فک کنه هیشکی دوستش نداره و خیلی نتهاست ، احساس خیلی خوبی بهش دست میداد وقتی اینطوری فک میکرد ، یه بار تو بچگی عاشق یکی شد ولی بعدا فهمید اون اصلا دوستش نداشته ، عاشق عشق های یک طرفه بود ، ازین که میدید کسی بهش کوچیک ترین توجه رو میکنه قند تو دلش
آب میشد ، حس میکرد فقط غم بود که باعث خوشحالیش میشد ، و باز هم به هر چی نگا میکرد دوست داش گذشتشو واسش تداعی کنه ، برای همین ارجاع فیلمای پست مدرن رو خیلی دوست داشت، ازین که میدید هیشکی حرفاشو نمیفهمه به این نتیجه میرسید که حق دارن حرفاشو قطع کنن یا اصلا بهش گوش ندن،
همیشه دوست داشت از عشق یه نفر این قد گریه کنه که بمیره ولی هنوز نمرده...
عاشق سکوت فیلمای سامورایی بود و از چیزای پیچیده خیلی خوشش میومد ، همه فک میکردن مغروره ولی خودش میگفت درون گراست ، هر کار میکرد نمیتونست جلو تعارف کردن رو نگیره و وقتی در مورد همین جمله فک میکرد مطمئن نیود که درست گفتش یا نه! انگار که هم چو خیلی چیز های دیگر از بچگی در طبعش موکّد شده بود
فک کردن به اینکه 11000 هزار نفر در روز فقط دارن از گرسنگی میمیرن بهش هیچ حسی نمیداد ، فقط اونو یاد خیلی چیزا مینداخت، خیلی چیزا اونو یاد یه چیزایی مینداخت ، یعنی همه چی، عاشق صدای پیانو بود ، عاشق صدای بلبل ها بود هنگامی که از خواب بر می خاست، آه چه شاعرانه بود آن لحظه که رومئو در آغوش ژولیت جان سپرد... ،
Written by ZELA
به تکلم به خموشی ، به تبسم به نگاه
می توان برد به هر شیوه دل آسان از من ( دزدی )
نماد کاربر
E.h.z
سياهي لشکر
 
پست ها : 85
تاريخ عضويت: سه شنبه 12 ژانويه 10, 5:14 pm
محل سکونت: زیر بارون ( کوچه های تنگ و باریک )

Re: داستان کوتاه

پستتوسط Oracle » سه شنبه 10 آگوست 10, 10:07 am

از اصفهان بدم می‌آید. از آخوندهای بزدل و از کارمندان ترسویش. بدم می‌آید. نمی‌دانم چرا ارمنیها و جهودها را تا حالا نکشته‌اند. حتماً کاسبیشان با وجود آنها بهتر می‌چرخد. ارمنیها را مجبور کرده‌اند توی جلفا بمانند. جهودها را مجبور کرده‌اند توی جوباره حبس بشوند. اگر سبزی فروش [مدیریت: کلمه نامناسب]‌نشسته بفهمد مشتری‌اش ارمنی یا جهود است مجبورش می‌کند به میوه وسبزی دست نزند. ظاهراً نجس است. انگار خودش در نجاست غوطه‌ور است پاک است. گنده‌خور. نفرت‌آورتر از همه اعیان اصفهانی‌اند. علمای اصفهانی‌اند. توی خانۀ هر کدامشان لااقل دو سه میلیون تومن قالی و عتیقه روی هم انبار شده است. رویش نشسته‌اند و نان خشک و آبدوغ خیار می‌خورند. آروغ می‌زنند و با دست سبیلشان را چرب می‌کنند.

وزیر گفت حالا هیچ جا نبود به غیر از اصفهان که بخواهی آنجا بروی؟ گفتم چه کنم، من این شهر را مثل زنم دوست می‌دارم. گفت چه مقامی می‌خواهی؟ گفتم شهردار. می‌خواهم شهردار بشوم بلکه بتوانم به شهری که دوست می‌دارم خدمت کنم. می‌خواهم شهردار بشوم بلکه بتوانم چهارتا خیابان و پارک در شهری که دوست می‌دارم احداث کنم تا باقیات الصالحات باشد. نگفتم می‌خواهم شهردار این جهنم‌ دره بشوم فقط و فقط برای اینکه ابراهیم اسماعیلی زیر دستم کار بکند. و نداند. جناب ابراهیم خان کارمند زیر دست کسی بشود که روزگاری می‌خواست پوست از کله‌اش بکند. مذبذب. مزلف. [مدیریت: کلمه نامناسب] تخم حرام. حالا حالی‌اش می‌کردم.

از اینجا بخوانید:
http://zamaaneh.com/library/2010/08/post_354.html
و اين سرخوشی از چيست که در رگ های من است؟
بوی گنديده مرگ؟ که سالهاست آشنای من است.
يا که آن پوچی بی حد وجود؟
نماد کاربر
Oracle
دستيار کارگردان
 
پست ها : 896
تاريخ عضويت: سه شنبه 02 نوامبر 04, 7:37 am
محل سکونت: not far from here

قبليبعدي

بازگشت به منطقه آزاد

چه کسي حاضر است ؟

کاربران حاضر در اين انجمن: بدون كاربران آنلاين و 0 مهمان